داستان جالب سیندرلا

خلاصه

الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . ....

القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

و خوشی زیر دلش زده بود ،

خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه .

رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم .....

مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام .....

مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟

دیگه زن گرفتنت چیه؟.........

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ،

دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....

مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود

گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی

مزدوج شی؟ .......

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم


مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب

و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت .

همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده

و امروزی براش گیر بیاره.

یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ،

من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون،

از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،

شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟

مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی،

پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟

روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند .

زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند

مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه

تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...

( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ،

سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید

و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ،

با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....

سیندرلا گفت : سلام.......

فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟

سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......

فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ،

من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ......

فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟

راه بازه جاده درازه........

سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......

فرشته :
خداحافظ .... سیندرلا پا شد ،

می خواست راه بیفته .

زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت .

زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود .

زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟

یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت

و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟

فرشته گفت : ای به خشکی شانس ،

یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ،

پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم .

با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ،

فرشته گفت بیا سوار این شو برو ،

سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .

فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!

سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟

فرشته : بعله می خوره .....

سیندرلا : پس مبارکه انشاالله .

خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند

و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا.

بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.

فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟.......

سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟.....

سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......

فرشته : ای خاک بر اون سرت ،

حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.

فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود

و داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .

سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ،

مثل پسرای امروزی .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........

سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ،

نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم .......

سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه .

خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند

سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!

ش***ا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ،

جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد .

زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند .

صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت

(آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود )

خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد

و یه دل نه صد دل عاشقش شد .

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد

و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟.......

شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 .......

شاهزاده در حالی

که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ،

من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.

خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا

گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم

ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ...

داماد و ببوس یالا ...

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد

( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم

ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ،

به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا

آوردند

/ 2 نظر / 21 بازدید
رزیتا

_______@@@________@@_____@@@@@@@ ________@@___________@@__@@@______@@ ________@@____________@@@__________@@ __________@@________________________@@ ____@@@@@@___وبلاگت خيلي قشنگه______@@ __@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@ __@@____________منتظر حضور گرمت_______@@ _@@____________@@@@@@@@@@_____@@ _@@____________ هستــــــــم ___@@@ _@@@___________@@@@@@@______@@ __@@@@__________@@@@__________@@ ____@@@@@@_______________________@@ _________@@_________________________@@ ________@@___________@@___________@@ ________@@@________@@@@@@@@@@@ _________@@@_____@@@_@@@@@@@ __________@@@@@@@ ___________@@@@@_@ ____________________@ ____________________@ _____________________@ ______________________@ ______________________@____@@@ ______________@@@@__@__@_____@ _____________@_______@@@___@@ ________________@@@____@__@@ _______________________@ ______________________@ °°°°°°°°°°°°|/ °°°°°°°°°°°°|_/ °